چرا علاقه‌ای برای خواندن نماز ندارم؟

 

چرا علاقه‌ای برای خواندن نماز ندارم؟

نماز
سوال: سلام جوان 23 ساله‌ای هستم كه علاقه‌ای برای خواندن نماز ندارم خیلی بی انگیزه شده‌ام، تنبلی می‌کنم، ولی دلم می‌خواهد به خدا نزدیک بشوم نماز با خشوع و توجه بخوانم چه کنم؟ راهنماییم كنيد
سلام علیكم ...
از این كه سوال خود را با گروه اخلاق و تربیت معراج در میان گذاشتید از شما كمال تشكرو قدر دانی را دارم و امیدوارم كه خداوند به همه ما توفیق عبادت و بندگی عنایت بفرماید.
عواملی كه باعث می‌شود انسان نسبت به نماز و یا هر عبادت دیگری بی میل شود عبارتند از:
1: عدم شناخت: عدم شناخت از اسرار و آثار هر عبادتی به خصوص سلطان عبادت‌ها «نماز» باعث می‌شود كه انسان یا نماز نخواند و یا این كه اگر می‌خواند آن را با سستی و تبلی و بی حالی انجام دهد .
نماز فریضه‌ای است كه هیچ یك از اعمال انسان به اندازه آن اهمیت ندارد به صورتی كه پذیرش دیگر اعمال انسان بستگی به پذیرش و قبولی نماز دارد همان گونه كه در روایتی از رسول اكرم نقل شده است كه می‌فرماید:
نماز ستون دین است هر گاه نماز انسان نزد خداوند پذیرفته شود اعمال دیگرش نیز پذیرفته می‌شود و اگر نمازش پذیرفته نشود اعمال دیگرش هم پذیرفته نمی‌شود. [1]
اگر انسان اهل نماز نباشد باید از ناراحتی دق كند چرا كه بهشت برین كه بهترین نعمت‌های الهی در آن است در صورتی به انسان داده می‌شود كه اهل نماز باشد و در مقابل كسانی كه اهل نماز نیستند قطعا در جهنم و عذاب الهی گرفتار خواهند شد همان گونه كه خداوند در قرآن كریم می‌فرماید:
اصحاب یمین كه نامه اعمالشان را به نشانه ایمان و تقوایشان به دست راست‌شان مى‏‌دهند آن‌ها در باغ‌هاى بهشتند، و سؤال مى‏‌كنند از مجرمان، چه چیز شما را به دوزخ وارد ساخت؟ مجرمان مى‏‌گویند: ما از نمازگزاران نبودیم. [2]
 كسی كه اهل نماز نباشد گرفتاری‌هایش افزایش می‌یابد و هر چه تلاش می‌كند از زندگی لذت نمی‌برد همان گونه كه خداوند در قرآن كریم می‌فرماید:
و هر كس از یاد من روى گردان شود، زندگى سخت و تنگى خواهد داشت و روز قیامت، او را نابینا محشور مى‏‌كنید. [3]
2: آلودگی به گناه: واقعا وقتی انسان با گناه مانوس می‌شود و از ان لذت می‌برد و به مرحله ای می‌رسد كه نمی‌تواند جلوی گناهان را بگیرد به همین اندازه از عبادت و بندگی دور می‌شود گناهانی مانند:
 چشم چرانی، برقراری روابط نامشروع با جنس مخالف، دروغ گفتن، استهزاء و تحقیر مؤمنان، خود ارضائی، استفاده از غذاهایی كه حلال و یا پاك نیستند باعث می‌شوند كه انسان از عبادت لذت نبرد و به مرور زمان نسبت به آن بی میل و بی رغبت شود.
همان گونه كه امام سجاد علیه‌السلام در مناجات ابوحمزه ثمالی یكی از علت‌های بی‌رغبتی به نماز را گناه دانسته و در درگاه الهی عرضه می‌دارد:
خدایا چه شده است که هرگاه با خود می‌گویم که آماده نماز شوم و مناجاتی با تو داشته باشم، کسالت را در هنگام نماز بر من مسلط می‌نمایی؟ و لذت مناجات را از من سلب می‌کنی… شاید مرا بی اعتنا به ربوبیت خود یافتی و از خود دور نموده‌ای… شاید به جرم و گناهم مرا مجازات نموده‌ای؟ شاید مرا مأنوس با اهل بطالت می‌دانی و انس با نماز را از من سلب کردی?. [4]
3: احساس گناه: برخی بدلیل گرفتار دانستن خود به گناه از درگاه الهی مایوس شده و چنین می‌پندارند که آب از سرشان گذشته و دیگر راه برگشتی برای آن‌ها وجود ندارد لذا نسبت به تمامی مسائل عبادی از جمله نماز بی تفاوت می‌شوند .
اگر سستی در نماز – خدای ناكرده - بواسطه گناهی می‌باشد؛ خوب است به این‌گونه افراد یاآوری شود كه خداوند راه بازگشت را بسوی همه گناه كاران باز گذاشته تا جایی كه از كسانی كه خداوند متعال خیلی آن‌ها را دوست دارد آنهایی هستند كه با وجود گناهان مكرری كه در گذشته داشته‌اند به دامن امن الهی باز گشته و توبه می‌كنند. و در قرآن كريم مي‌فرمايد:
خداوند، توبه‏‌كنندگان را دوست دارد، و پاكان را(نیز) دوست دارد. [5]
4: مسخره كردن افراد جاهل: گاهی وقتی نوجوان و یا جوانی آستینش را بالا می‌زند تا وضو گرفته و در درگاه الهی مناجات كند با مسخره افراد حسود و كوتاه بین و جاهل مواجه می‌شود كه در این خصوص برخی با اعتماد به نفس و بی‌اهمیتی به این گونه تمسخرها به كار و عبادت خود مشغول می‌شوند ولی برخی كه از نظر اعتماد به نفس در مرحله پایین هستند و یا از ازش و اهمیت نماز زیاد با خبر نیستند نسبت به این عبادت مهم و اساسی بی میل و بی رغبت می‌شوند. در حالی كه اگر انسان به درستی مسیر و اهمیت ،آن پی برده باشد از تمسخر یاوه گویان شكست نمی‌خورد.
5: اعمال و رفتار برخی از نمازگزاران: بارها شده است كه وقتی شخصی آزاری از یك شخص نمازی می‌بیند سریع نمازش را مورد مواخذه قرار می‌دهد و می‌گوید چه نماز بخوان و چه..در حالی كه الگوهای ما معصومین علیهم السلام هستند نه دیگر مردم و نماز خوانان. ممكن است شخصی كه نماز می‌خواند به گناهانی هم مبتلا باشد نباید با دیدن نماز این گونه افراد خیال كنیم كه او پاك و بی‌عیب است.

روش‌هاي ایجاد خصوع و خشوع در نماز:

روش‌هاي ایجاد خصوع و خشوع در نماز:
حضور قلب آنست كه انسان در نماز، توجه قلبى به خدا داشته باشد و از یاد او غافل نشود و هر لحظه و در تمام جملات و حركات نماز، بداند چه مى‏‌گوید، چه مى‏‌خواهد، معنى حركات و افعالش چیست، رو به چه كسى ایستاده، قبله‏‌اش كجاست، چرا نماز مى‌‏خواند و در برابر چه خداى عظیمى به نیایش و پرستش و حمد و ثنا و ذكر و دعا ایستاده است.
اگر ذهن انسان به مسائل دیگر مشغول باشد، اگر حواس انسان پرت شود، اگر هر صدایى، هر منظره‏‌اى، هر رفت و آمدى، هر نوشته و خط و نقاشى و صحنه‏‌اى، او را به خود مشغول كند و یادش رود كه در حال نماز است و كجا ایستاده و چه مى‏‌گوید، معناى این نداشتن حضور قلب است.
یكى از راه‏‌هاى كسب حضور قلب، دانستن معناى نماز و در نظر آوردن ترجمه كلماتى است كه انسان در نماز مى‌‏گوید.
راه دیگر، انتخاب مكانى براى نماز است كه رفت و آمدها و سر و صداها، صحبت‌‏ها، عكس‏‌ها و تابلوها، او را به خود مشغول نسازد.
راه دیگر، انجام مستحباتى است كه پیش از نماز و هنگام نماز، رعایت آن‌ها به نمازگزار حالت توجّه بیشترى مى‏‌دهد و او را به یاد خدا و بندگى خویش مى‌‏اندازد.
وقتى به ملاقات یك شخصیّت برجسته مى‌‏روید، بهترین لباس را مى‏‌پوشید و مؤدّب در نزد او مى‏‌ایستید و یا مى‏‌نشینید و از هر كارى كه برخلاف ادب باشد، پرهیز مى‏‌كنید، به سخنان او كاملًا گوش مى‌‏دهید و به آنچه خودتان مى‏‌گوئید، كاملًا توجّه دارید و در سراسر لحظه دیدار، آن شخص در نظرتان است.
خدا برترین موجود است و هستى همه موجودات به او بستگى دارد. ما، بنده‏‌اى نیازمند و ناتوان، كه از نعمت‏‌هاى او برخورداریم، به شكرانه نعمتهایش به عبادت و نماز مى‏‌ایستیم.
توجّه به این «جایگاه» كه ما در مقابل «اللَّه» داریم، دل را نرم مى‏‌كند، خضوع و خشوع و فروتنى مى‌‏آورد.

آرزو

برای ساختن کشتی آرزوهایت

هر چقدر هم که سخت باشد صبر کن .

چرا که قایق کاغذی رویاها

خیلی زود تر از آنچه فکر می کنی

زیر آب خواهد رفت ........!


..........................................................nasrinziba
کوتاه شود

مرز دانائی و نادانی

نادان تر از آنمـــــ

که باورم کنـــﮯ...!

و دانا تر از آن

که ایمان بیاورم،،به هر چیز احمقانه اﮯ!

مرا کشف نکن

ابن جزیره

نه گنجِ نهفته ای دارد

نه قومِ آدمخوار

تنهــــا

در من کمــﮯ زندگی کن

کمــﮯ قدم بزن............!!


علی درویش.

دست تو به آزادی ام نمی رسد !

دست تو به آزادی ام نمی رسد ! (به آنان که گویی مردان سرزمین منند!)


دستِ تو

به آزادی ام نمی رسد !!!!!

قلّه ام،

و تو

 به اندازه ی "رسیدن" هنووووووز بزرگ نشده ای    !

نه نردبانم،

نه دیوار می شوم  ، که مثل پیچگی بالا بیایی از من !

نه رود می شوم،

که تعطیلاتِ روزهایِ چموش زندگیِ روزمره ، آب تنیِ بدنِ خسته ات را به من بسپاری !

نه دریا می شوم،

 که تویِ کوچک را بپوشانم در وسعتِ خویش !

تو سنگ ریزه ای  ! بر دامنه ی سخت و استوارِ من ،

 و نه حتّی علفی هرز، که چیدنت هییییییچ دشوار نبوده است ..    !

دشت  ها  ، دویده اند ُ و گل هایِ سبز بخشیده اند بر دستانم

 من اما ، گذشته ام از حصار زمینی، که بستر سنگ ریزه هایی مثل توست

رد شده ام از جاده های پر پیچُ و خمِ عقده های تو

که نه عقیده اند، نه باور.. !   "بهانه" اند

 بهانه ی چشم ودل حریص تو .

نگاه کن ، من قلّه ام ، درست کنار خورشید..

آسمان را به نگاهِ من بخشیده اند

و تو

دستت به کوتاهترین صخره های من هم نمی رسد     

شیطانی اگر هست ، در من نه ، در رگ های تو هر لحظه بارور می شود..،

و تو قدرتِ سقطِ شیطان درونت راهم نداری!

هر روز سقوط می کنی از قله ی آزادی که خدایم به من بخشیده است..

 نگاهت را بشوی و بزرگ شو "مرد " !

یاس

گاهی وقت‌ها دلت میخواهد با یکی مهربان باشی...دوستش بداری و برایش چای بریزی...گاهی وقت‌ها، دلت میخواهد یکی را صدا کنی، بگویی سلام، می آیی قدم بزنیم؟! گاهی وقت‌ها دلت میخواهد یکی را ببینی...شب بروی خانه بنشینی...فکر کنی و کمی برایش بنویسی...
گاهی وقت‌ها...آدم چه چیزهای ساده ای را ندارد!

کاش خوابت کمی مرا می دید


افشین صالحی

چقدر زود  دیر می شود!!

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

بازهم همان حکایت همیشگی !

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود!!

بخشش

گذشته های دور را خواهم بخشید
زیرا آنان همچون کفشهای کودکیم
نه تنها برایم کوچکند
بلکه با آنها از برداشتن گامهای بزرگ هم عاجزم.

روزگار معلم خوبی است

کم کم یاد خواهی گرفت !
با آدمها همانگونه باشی ، که هستند ... !
همانقدر ...
خـــوب ....
گـــــــرم .....
مهـــــربان .....
و گاهی همانقدر ...
بـــد .....
ســــرد ...
تلـــــــــخ

رمضان ماه خدا

عقل و دل

غرور گفت “غیر ممکن است”
تجربه گفت “خطرناک است”
عقل گفت “بیهوده است”
دل زمزمه کرد ” امتحانش کن

ترس

گفت از چه می ترسی
گفتم هیچ
فقط از اینکه بمیرم
و آن دنیا هم
تو را نداشته باشم ...

باغبان

مراقبت

« مراقب کسانی که سفره دلتان رابرایشان باز میکنید باشید.

فقط آدم های کمی هستند که واقعا برایشان مهم است..

بقیه فقط می خواهند سوژه ای برای سخن چینی داشته باشن »

فرق برنده و بازنده

اگر میخواهی محال ترین اتفاق زندگیت رخ بدهد
باور محال بودنش را عوض کن ...


برنده می گوید مشکل است، اما ممکن
و بازنده می گوید ممکن است، اما مشکل ...


آن اندازه که ما خود را فریب می دهیم و گمراه می کنیم، هیچ دشمنی نمی تواند .....

هم اکنون

هم اکنون


* آتشی که نمى سوزاند" ابراهیم " را
* دریایى که غرق نمی کند" موسى " را
* کودکی که مادرش او را به دست موجهاى " نیل " می سپارد تا برسد به خانه ی تشنه به خونش
* دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد
آیا هنوز هم نیاموختید ؟!
که اگر همه ی عالم
قصد ضرر رساندن به شما را داشته باشند
و خدا نخواهد ، " نمی توانند "
پس
به " تدبیرش " اعتماد کن
به " حکمتش " دل بسپار
به او " توکل " کن
و به سمت او " قدمی بردار "
هم اکنون
آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشین ...هفته ای پر از خیر، برکت، شادی، سلامتی و امید برایتان آرزو می کنم.

مۆدبّ ترین

مۆدبّ ترین
 
رفتار امام باقر علیه السلام ‏با دیگران در نهایت بزرگوارى و ادب بود. ابوعبیده از ادب آن حضرت در سفر می گوید :

 
من رفیق راه ابو جعفر بودم. ابتدا من سوار مى‏ شدم و سپس‏ آن ‏حضرت. پس چون هر دو بر پشت مَركب سوار مى‏ شدیم، سلام مى‏ كرد و احوال مى ‏پرسید مانند كسى كه انگار تا این لحظه دوستش را ندیده بود و با من مصافحه (و روی بوسی) مى‏ كرد و به هنگام پایین آمدن، پیش از من فرود مى ‏آمد و چون هر دو قرار مى‏ یافتیم، سلام مى ‏داد و احوالپرسى مى‌‌كرد چنان كه‏ گویى تازه دوستش را دیده است. پس به او عرض كردم : اى فرزند رسول ‏خدا كارى مى ‏كنى كه پیشینیان ما چنین نكرده ‏اند و اگر حتّى یك بار هم‏ این كار را بكنند، بسیار است.

 
امام علیه السلام فرمود : آیا نمى ‏دانى در مصافحه چه چیزى (نهفته) است ؟ دو مۆمن كه با یكدیگر برخورد مى ‏كنند و یكى از آنها با دیگرى مصافحه‏ مى‏ كند گناهان آن دو فرو مى ‏ریزد چونان كه برگ از درخت مى ‏ریزد و خداوند تا زمانى كه آن دو از هم جدا شوند به آن دو مى‏ نگرد.(2)

عشق میگوید...

عشق میگوید...


عشق می گوید بیا تا انتها
عقل می گوید واکن عقده ها
عشق می گوید نمان در اشک و آه
عقل می گوید می شوی آخر تباه
عشق می گوید بیا خورشیدُ باور می کنی
عقل می گوید نرو خود خاکستر می کنی
عشق می گوید اشک گرم و آه سرد چیست؟
عقل می گوید پشت پنجره جز درد نیست
عشق می گوید بیا غمخوار توام
عقل می گوید نرو، ره هموار توام
می روم تا انتهای انتها
می روم آن سوی دیوار خدا
می روم تا بنگرم خورشید را
تا ببینم چهره عشق سپید را..

صائب تبریــزی

سوگند به روز وقتی نور می گیرد و به شب وقتی آرام می گیرد که من نه تو را رها کرد ه‌ام و نه با تو دشمنی کرده‌ام ( ضحی 1-2) افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم، او را به سخره گرفتی. (یس 30) و هیچ پیامی از پیام هایم به تو نرسید مگر از آن روی گردانیدی. (انعام 4) و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو قدرتی نداشته ام (انبیا 87) و مرا به مبارزه طلبیدی و چنان متوهم شدی که گمان بردی خودت بر همه چیز قدرت داری. (یونس 24) و این در حالی بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد نمی توانی از او پس بگیری (حج 73) پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت فرورفتند و تمام وجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما به من گمان بردی چه گمان هایی . ( احزاب 10) تا زمین با آن فراخی بر تو تنگ آمد پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی ، که من مهربانترینم در بازگشتن. (توبه 118) وقتی در تاریکی ها مرا به زاری خواندی که اگر تو را برهانم با من می‌مانی، تو را از اندوه رهانیدم اما باز مرا با دیگری در عشقت شریک کردی .(انعام 63-64) این عادت دیرینه ات بوده است، هرگاه که خوشحالت کردم از من روی گردانیدی و رویت را آن طرفی کردی و هروقت سختی به تو رسید از من ناامید شده‌ای. (اسرا 83) آیا من برنداشتم از دوشت باری که می شکست پشتت را؟ (سوره انشراح 2-3) غیر از من خدایی هست که برایت خدایی کرده باشد ؟ (اعراف 59) پس کجا می روی؟ (تکویر26) پس از این سخن دیگر به کدام سخن می خواهی ایمان بیاوری؟ (مرسلات 50) چه چیز جز بخشندگی ام باعث شد تا مرا که می بینی خودت را بگیری؟ (انفطار 6) مرا به یاد می آوری ؟ من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها را در آسمان پهن کنند و ابرها را پاره پاره به هم فشرده می کنم تا قطره ای باران از خلال آن ها بیرون آید و به خواست من به تو اصابت کند تا تو فقط لبخند بزنی، و این در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، ناامیدی تو را پوشانده بود. (روم 48) من همانم که می دانم در روز، روحت چه جراحت هایی برمی دارد ، و در شب روحت را در خواب به تمامی بازمی ستانم تا به آن آرامش دهم و روز بعد دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم و تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار ادامه می دهم. (انعام 60) من همانم که وقتی می ترسی به تو امنیت می‌دهم. (قریش 3) برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگر با هم باشیم. (فجر 28-29) تا یک بار دیگه دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم. (مائده 54) --------------- نیکـی هنــری نیست به امید تلافـی احسان به کسی کن که بکار تو نیاید.

نیمه شعبان

دوباره باز خواهم گشت نمی دانم چه هنگام، از کدامین راه ولی یکبار دیگر، باز خواهم گشت و چشمان تو را، با نور خواهم شست و از عرش خداوندی، شما را هدیه های تازه خواهم داد به دستان برادر، دست خواهم داد به زلف کودکان، گیلاس خواهم زد نوازش های مادر را، دوباره زنده خواهم کرد زن همسایه را، نور و هوا و آفتابی تازه خواهم داد به ننوی یتیمان، من تکان از عرش خواهم داد به لب های فرو بسته، امید خنده خواهم داد به دیوار حریم عشق، یکبار دگر، من تکیه خواهم زد به گندم، من حدیث نو شکفتن، یاد خواهم داد به شمع روشن محفل، رموز همنشینی با پر پروانه را، من یاد خواهم داد گل نرگس به دشت مهربانی، هدیه خواهم برد کمرهای خمیده از شقاوت، راست خواهم کرد برای فهم زیبایی، دوباره واژه خواهم ساخت دوباره مزه لبخند را، من بر لبان خشک خواهم راند نگاه مهربانانه، امید گرمی خانه رسوم عشق ورزی را، دوباره زنده خواهم کرد برای قفل لب هاتان، برای فتح دل هاتان، کلید تازه خواهم داد برای سر نهادن، تا سحر بگریستن، آنک هزاران شانه خواهم داد ز رخسار پدر، من شرمساری را ز چشم مادران، من اشک و زاری را تباهی را، تباهی را، تباهی را، دوایی تازه خواهم داد برادر با برادر، صلح خواهم داد به خواهر، مهربانی، یاد خواهم داد به مردم بانگ خواهم زد: هلا ای عاشقان خسته نومید، به پیش آرید دفترهای مشق زندگانی را که من سر مشق های تازه خواهم داد برای صبح فردا، مشقتان این است هزاران بار بنویسید، آزادی، محبت، عشق و یکصد بار بنویسید، انسان بنده حق است و بنویسید، رنگ آسمان آبی است سیاهی ها ز دفترهای قلب خویش برگیرید کنون با خط خوش، زیبا در اوراق سفید قلبتان این جمله را صد باره بنویسید خدا نور است، زیبایی است خدا آزادگی را دوست می دارد و می خواهد که بند هر اسارت را ز فکر و روح و دست و پای، برگیرید و مشق عشق، خواهم داد و آغوش محبت، باز خواهم کرد و مادر را دوباره از سرای سالمندان، من به سوی خانه خواهم برد و پیران را دوباره، گوهر هر خانه خواهم کرد پدرها را، نوازش های کودک، یاد خواهم داد به دست کودکان، نان و پنیر و عشق، خواهم داد دوباره با سعادت بندگی کردن خدایی زندگی کردن سروشی تازه خواهم داد به نام عشق و زیبایی، دوباره خطبه خواهم خواند و عزت را، دوباره زنده خواهم کرد به انسان یاد خواهم داد بهایش را، قرار با خدایش را به باران بارش رحمت به دریا زایش گوهر به تن ها، شوق آزادی به اندیشه، رهایی یاد خواهم داد به باغ خشک و بی حاصل هزاران بوته ی بابونه خواهم داد به نجوای شبانگاهان، دو صد لبیک به باغ زرد پاییزی، قبای سبز به رود ساکت و خاموش، خروش تازه خواهم داد و هر چه رسم بد عهدی ز پهنای زمین برچیده خواهم کرد نمی گویم چه هنگام، از کدامین راه لیکن باز خواهم گشت به ابر آسمان، باران به باران، شوق باریدن به بارش، شوق رویاندن به رویش، باور گندم به گندم، حسرت سفره به سفره، شرم نان آور به نان آور، طلوع صبح صادق را خدا را، یاد خواهم داد به حکام زمان عشق به مردم را به مردم باور خود را به عالم شمع دینداری به دینداران، سلوک عشق ورزی، یاد خواهم داد برای هفت سین عیدتان، آری سحرگاهان، سروش سبز سیمای سعادت ساز ساقی، هدیه خواهم کرد به محنت پیشه گان، امید به پر بشکستگان، پرواز به ره گم کردگان، مشعل به حق گم کردگان، میزان به تنها ماندگان، یاران به غرقه گشته گان، یزدان به یلدا روزگاران، من بهاران هدیه خواهم داد نمی دانم کدامین روز آدینه ولی با تو صبور منتظر، آهسته می گویم سرای عشق را یکبار دیگر، آب و جارو کن منم "مهدی" دوباره باز خواهم گشت.