برداشته شده از نوشته های ناصر زارع
هنوز رفتنت را باور نکرده ام...
هنوز بر این خیالم که باز می گردی...
دیدن جای خالی ات در این چهار دیواری سرد اتاق
به مرز دیوانگی ام می کشاند...
چرا رفتی؟
چرا تنهایم گذاشتی؟
زندگی بدون تو دیگر معنایی ندارد...
همه چیز برایم سیاه سیاه شده...
دیگر گریستن هم مرهم قلب پر دردم نمی شود...
آخ...
که بعد از تو دلم به اندازه تمام دلتنگی های دنیا تنگ است...
هنوز بر این خیالم که باز می گردی...
دیدن جای خالی ات در این چهار دیواری سرد اتاق
به مرز دیوانگی ام می کشاند...
چرا رفتی؟
چرا تنهایم گذاشتی؟
زندگی بدون تو دیگر معنایی ندارد...
همه چیز برایم سیاه سیاه شده...
دیگر گریستن هم مرهم قلب پر دردم نمی شود...
آخ...
که بعد از تو دلم به اندازه تمام دلتنگی های دنیا تنگ است...
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 0:25 توسط faramarz
|