انگار تقدیر مرا گره زده اند به پاهای تو؛
به قدم هایت...
می روی و می آیی...
انگار آونگ می شود قدم هایت روی قلبم!
تیک تاک ساعتم
با صدای کفش هایت هماهنگ می شود
و ضربانی که هر لحظه از تو و این ساعت جلوتر می زند...
انگار این آونگ اگر بایستد؛ زندگی ایستاده است...
ساده تر: بروی و دیگر نیایی؛
یا بمانی و کفش های سفرت را
بیاویزی به دیوار خانه...
یکی مرا از غم می کشد و آن یکی از خوشحالی!!
چه بهتر که تو راهیم می کنی...
می روم پی کارم زود؛
فقط ای کاش تکلیف ما ؛
از رنگ کفش هایت؛
کمی روشن تر بود...