آرام باش عزیز من!

آرام باش

حکایت دریاست زندگی؛

گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی.

گاهی هم فرو می رویم،

چشمهای مان را می بندیم،

همه جا تاریکی است،

آرام باش عزیز من!

آرام باش.

دوباره سر از آب بیرون می آوریم

و تلألؤ آفتاب را می بینیم.

زیر بوته ای از برف که این دفعه درست از جایی که تو دوست داری،

طالع می شود


"شمس لنگرودی"