داستان برهان قاطع
ميگويند كه امام فخر رازي رقيب خواجه نصيرالدين بوده و هميشه بعد از نماز و بعد از پاياندرس به اسماعيليه انتقاد ميكرده تا اينكه يكي از روزها بعد از اتمام درس يكي از شاگردانشاستاد را در محل تدريس بعنوان اينكه سئوال دارم با استاد تنها ميشود و شاگرد از كيفش يكخنجر به استاد نشان ميدهد و ميگويد چنانچه درباره اسماعيليه منبعد انتقاد و بدگوئي نمائيدهمين خنجر را در سينهات فرو ميكنم؟ اما چون استاد من هستي فعلا صرفنظر ميكنم. از آنروزبه بعد هر چه شاگردان منتظر ميمانند كه طبق معمول استاد درباره اسماعيليه انتقاد نمايد يكهفته و دو هفته ميگذرد خبري نميشود تا اينكه شاگردان اصرار ميورزند ناچارٹ استاد ميگويدكه برهان قاطعي ديدم (خنجر) و براي من ثابت شد كه ديگر نبايد صحبت كنم.